![]() |
![]() |
|
| قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز.......ورای حد تقریرست حدیث آرزومندی |
|
خیلی اتفاقی اتفاق افتاد
خیلی اتفاقی ، خیلی اتفاقها افتاد خیلی اتفاقی ، خیلی راه ها را رفتم خیلی اتفاقی دوستانی پیدا کردم خیلی اتفاقی ، حرف هایی زدم خیلی اتفاقی حرفهایی شنیدم خیلی اتفاقی پا به مکانهایی گذاشتم خیلی اتفاقی تجربه هایی به دست آوردم خیلی اتفاقی، چیزهایی آموختم و خیلی اتفاقی فهمیدم که هیچ کدام اتفاقی نبودند..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:21 توسط زینب |
|
|
شاید بی مناسبت با روز عشق نباشه....
به امید یافتن عشق هایی از این جنس.
هین رها کن عشق های صورتی عشق بر صورت نه بر روی سطی
****** آنچه معشوق است صورت نیست آن
خواه عشق این جهان، خواه آن جهان ****** آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای چون برون شد جان، چرایش رسته ای ****** صورتش برجاست این سیلی ز چیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست ****** پرتو خورشید بر دیوار تافت تابش عاریتی دیوار یافت ******
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم واطلب عشقی که پای از او مقیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 بهمن1387ساعت 0:31 توسط زینب |
|
|
سلام ..... امتحانات داره نفسهای آخرش رو می کشه و من هم فرصتی پیدا کردم تا نفسی بکشم!! برای همین هم رفتم سراغ سهراب عزیز
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت .... عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ چک چک چلچله از سقف بهار و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی و صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق متراکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خود داری روح... من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای پای قانونی خون را در رگ ضربان سحر شام کبوتر ها تپش قلب شب آدینه جریان گل میخک در فکر شبهه ی پاک حقیقت از دور... من صدای وزش ماده را می شنوم و صدای کفش ایمان را در کوچه ی شوق و صدای باران را روی پلک تر عشق روی موسیقی غمناک بلوغ روی آواز انارستان ها ..... و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب پاره پاره شدن کاغذ زیبایی پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد... من به آغاز زمین نزدیکم نبض گلها را می گیرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب ؛ عادت سبز درخت... روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من بی کار است قطره های باران را؛ درز آجرها را می شمرد رو ح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد......... یا علی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 23:46 توسط زینب |
|
|
سلام هنوزم باورم نمی شه که رفتم مشهد و برگشتم ، اونم بعد 3 ساااااااااااااال حتی وقتی که رسیدیم، تا زمانی که چشمم به گنبد آقا نیفتاده بود باورم نمی شد که امام رضا من رو طلبیده و الان روبه روی گنبدش ایستادم . نزدیک های ساعت۱۱بود که وارد صحن شدیم . چه قدر تغییر کرده بود . اصلا با 2،3 سال پیش قابل مقایسه نبود ، خیلی گسترش پیدا کرده بود . و من طبق معمول یه حالت دلهره ای بهم دست داد که مبادا گم بشم!!!! آخه من همیشه وقتی می رم حرم امام رضا یه جورایی قاطی می کنم ، نمی دونم علتش چیه، هر چیزی که هست مثل یه عادت قدیمی می مونه که از بچگی با هامه ، فقط و فقط هم مختص حرم امام رضاست ، توی هیچ جای زیارتی دیگه این احساس بهم دست نمی ده وای که چه صفایی داشت ، کلی زیارت کردیم و توی صحن ها چرخیدیم. رفتیم سقا خونه و آب شفا رو به نیت تبرک خوردیم . چه زیبایی می بخشه بال و پر زدن کبوتر ها، به فضای ملکوتی حرم؛ چه صفایی داره وقتی دسته های 5 ،6 تایی جوون ها رو می بینی که دور هم جمع شدند و دارند دعای توسل رو زمزمه می کنند، چه جذبه ای داره وقتی کاروان شیعیان لبنانی به زبان بی همتا و شیرین عربی مشغول مناجات و سینه زنی هستند! آخ که هرچی بگم کم گفتم. خدا این سفر آسمونی رو قسمت همه ی آرزومندا بکنه . انشالله آقا همه ی خوبی ها و قشنگی های این سفر یه طرف ؛ سرمای مشهد هم یه طرف! جدا که سوز و سرماش با تهران ما اصلا قابل مقایسه نیست ، با اینکه پیش بینی هوای سرد رو کرده بودیمو حسابی لباس گرم پوشیده بودیم؛ ولی باز هم جواب نداد و ما مختصر سرمایی خوردیم! که البته توی مشهد سرما خوردن هم صفایی داره خلاصه تا ساعت 2 توی صحن و حرم آقا بودیم و بعد برای ناهار رفتیم به یه رستوران کوچولو کنار بازار رضا، بعد هم برای خرید یه سوغاتی مختصر برای برادر گرامی آقا محمد رضا روانه ی بازار رضا شدیم ولی چه خبره توی این بازار رضا، دست پاساژ قائم رو از پشت بسته! بابا گرونی هم حدی داره! خلاصه بعد از ناهار و خرید دوباره به حرم برگشتیم و تا ساعت 8 مشغول زیارت شدیم و بعد هم به سمت تهران راه افتادیم یه چیزی میگم بهم نخندیناااا یه چیز دیگه که توی این سفر توجه من رو جلب کرد ، البته بعد از گسترش چشم گیر حرم ، سرویس های بهداشتی بود. جدی می گما! فکر نکنید زدم تو مایه های طنز! سرویس ها خیلی خیلی شیک و مجهز شده بود. یه چیزی تو مایه های سروس بهداشتی های فرودگا ه های بین المللی ،اما چشمتان روز بد نبینه! سرویس ها کجا و صحن آزادی و انقلاب کجا!!!! یعنی وای به روز کسی که کارش اورژانسی باشه... خب دیگه سرتون رو درد نیمیارم . هنوزم نمی دونم که چه جوری این مشهد رفتن ما جور شد. فقط یه چیز می تونم بگم خدایا شکرت که برای بخشیدن به رحمت خودت نگاه می کنی و نه به لیاقت من ، چون اگه بخوای بنا به لیاقتم به من عطا کنی ، لایق قطره ای از نعماتت هم نیستم ، چه برسه به این الطاف بی پایان خدایا شکرت التماس دعا تا بعد یا علی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 0:21 توسط زینب |
|
|
سلام چند وقتی می شه که موضوعاتی خیلی فکرم رو درگیر کرده. از وقتی وارد دانشگاه شدم و به قول معروف با جو دانشجویی بُر خوردم ،هر روز که می رم و بر می گردم هزار تا سوال جور وا جور تو ذهنم نقش می بنده. یادش به خیر دایی من از ورودی های 75 دانشگاه تهران بوده. هنوزم که هنوزه با یه عشق و احترام خاصی از دانشگاه و دانشجو ها حرف می زنه. وقتی خاطراتش رو تعریف می کنه همه رو به هیجان میاره. از بس که این بشرها پر هیجان و پویا بودن. نسبت به هر موردی واکنش نشون می دادن و برای خودشون و جامعشون ارزش قائل بودن. یادم میاد که دو سه سال پیش که برای کنکور درس می خوندم همون شده بود که از 24 ساعت شبانه روز 27 ساعت درس می خوندم و به قول معروف اساسی خر می زدم اما حالا چی می بینم ؟ چی شده؟ چه بلایی سر ما جوونا اومده که از دانشجو بودن فقط و فقط کارتش رو با خودمون یدک می کشیم ؟ که خدا رو شکر هنوز کارت بعضی از واحدها صادر هم نشده که یه علامت دانشجو بودن رو داخل کیف مبارک داشته باشیم! برا همینه که الان به کوچیکترا و اونهایی که برای دانشگاه می خونن توصیه می کنم که مثل من زیاد خودشون رو اذیت نکنن. چون دانشگاه و وارد شدن به اون مثل یه حباب بزرگ و رنگیه که از دور دل ادم رو می بره ولی وقتی بهش می رسی این حباب خوشگل یهو می ترکه ، اون وقته که تو می مونی و آرزوهایی که تو سرت می پروروندی و یه عالمه حسرت ! در اینجور مواقع بد جوری احساس می کنی که عمرت رو به هدر دادی
دختر ها که انگار دارن می رن عروسی بس که به موها و سر و صورتشون ور رفتن پسرها که از دختر ها بدتر و فقط کافیه که یکی از اساتید ما یه تذکر کوچیک به جمع کلاس بده ، مثلا بگه: بچه های من کاش اونقدر که به فکر سر و وضع ظاهر و مارک کیف و کفشتون بودید به فکر آینده ی مملکتتون هم می بودید، سرمایه ی هر کشور جوونها و دانشجوهای اون کشوره، به فکر آیند گان و بچه هاتون باشید، اون وقته که کلاس ما بره روی هوا و از هر طرف یه متلک به طرف استاد شلیک بشه. حالا سر و وضع ظاهری به جهنم ! حرف زدنشون مایه ی آبرو ریزی شده ، اونقدر از الفاظ زشت و رکیک و لحن های زننده ( حتی تو صحبت کردن با استاد!!!!!!!!) استفاده می کنند که من به شخصه هر آن آرزو می کنم که زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه! این می شه که دیگه نه دانشجویی معنی داره و نه اساتید برای دانشجو ها مایه می ذارند. می گن مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد ، وقتی مستمع این باشه ، از صاحب سخن بی چاره چه توقع! پسری که مقدس ترین مکان دنیا یعنی کلاس درس رو با چاله میدون اشتباه می گیره و دختری که این حریم مقدس رو با یه جای دیگه قاطی می کنه ، چه جوری می خواد آینده ی مملکتش رو بسازه و به فکر مسائل روز جامعه اش باشه به قول استادمون ، آخه برای این دانشجو ها که نمیشه دانشگاه تهران و دانشجوهای مخلصش ( البته در اون زمانهایی که خودتون می دونید کی بوده! ای وای برمن! ما نسل بعد از جوونهای پاک و مومنی بودیم که تو سنگر دانشگاهها جهاد می کردند، این شدیم! بچه های ما چه خواهند شد! ما داریم به کجا می ریم ؟؟؟ واقعا به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 21:58 توسط زینب |
|
|
سلام
نمی دونم سلام این بارم چه طعمی داره! برای خودم که مثل همیشه نیست ...یه جور دیگه ست، نه تلخه نه شیرینه. گَسه! آخه دیروز جایی رفتم که تا به حال نرفته بودم...رفتم به آخرین ایستگاه قطار دنیا . نه نه! اشتباه نکن.منظورم بهشت زهرا یا قبرستون نیست....منظورم آخرین جا از این دنیاست که قراره این بدن خاکی من اون رو لمس کنه...جایی قبل از خاک...قبل از قبر....... آره ، فکر کنم دیگه حدس زده باشی که کجا رفتم <<<غسالخونه>>> این یکی از بزرگترین کارهایی بود که تو زندگیم انجام دادم ، چون تا دیروز جرات رفتن نداشتم. دیروز با خودم گفتم برو دیگه! بالاخره چه بخوای چه نخوای یه روز میارنت این جا، پس بهتره که از الان خودت رو آماده کنی ! نمی دونم تا حالا رفتی یا نه، ولی به محض این که پام رو از در سالن تو گذاشتم چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن... خیلی حال عجیبی بود ، خیلی! هر آن خودم رو جای اون کسی می دیدم که بدون حرکت ،مثل یه تیکه گوشت افتاده بود و به هیچ چیز و هیچ کس کاری نداشت.... مهم نبود چی کاره بوده، تاجر یا دست فروش. مهم نبود خونه اش کجا بوده، تجریش یا شوش. مهم نبود چه ماشینی سوار می شده، بنز یا ژیان.... مهم نبود کدوم دانشگاه درس می خونده و رشتش چی بوده مهم نبود تا حالا چند بار سفر دبی و آنتالیا داشته مهم نبود مارک کیف و کفشش چیه خیلی چیزهای دیگه که امروز برای من نوعی خیلی مهمه برای اون اصلا مهم نبود! تنها چیز مهم این بود که چی داره با خودش می بره؟؟؟ آیا دستهاش مثل دستهای امروز من خالیه ؛ یا نه، با دست پر میره! دیروز یه دختر ۲۴ ساله اونجا بود.....یه پسر ۲۸ ساله هم بود که عید قربان قرار بود مراسم عروسیش باشه!اما عید قربان مصادف میشه با چهارمین روز مرگش! بچه ها دنیا خیلی کوچیکه....خیلی شاید ادامه داشته باشد!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 23:48 توسط زینب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا! از شما سوال میکنم. نام یک نفر غریبه را در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟ یک نفر که تا کنون رد پای خویش را لحن مبهم صدای خویش را شاعر سروده های خویش را نمی شناخت. گرچه بارها و بارها نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود. یک نفر که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود گریه ی گیاه را نمی سرود آه را نمی سرود شعر شانه های بی پناه را حرمت نگاه بی گناه را و سکوت یک سلام در میان راه نمی سرود نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت روزهای چهارشنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه نمی گرفت . **** ای شما! ای تمام نام های هر کجا! زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریبه می دهید؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می دهید؟.... |
|
RSS
|